بدون شرح 1 ...
در واپسین لحظات و در اوج سکوت
دل شکسته ام را فراموش نکن
سخن بگویم
.......................
و تنهای ام
بی کسی ام می پیچد
می هراسم
می گریم
اشک می ریزم
یاد بیاورم
رنگی ارامش بخش
چشمان تو را می بینم
و صدای تو را مرور می کنم
با اینکه از برخی سکوتها دلزده ام
خورد
تو رفتی و من به یادت
خانه
با غم و غربت خودم
همدم و هم زبان شدم
دل شکسته ام را فراموش نکن
همیشه با خودم فکر می کنم
و با توانی که از دوستی ها
من به یاد تو هستم
و به یاد روزهایی که تو از کنارم
و من به امید نگاه تو ...
گم کرده ام تو را...
را در انتظار باشم
طلوع غریبی می کند
گفت به دیروزت بنگر
برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
فردا
می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
می کند
وقتی بیایی از دریا برایت می گویم
به سحر می رساند
می گویم
وقتی بیایی به تو می گویم
چشم انتظاری
آبی آمدنت
که تنها عشق به آمدنت دلم را
زنده نگه داشته
نذر کرده ام وقتی آمدی
از زنبق ها گردنبندی بسازم
بپوشانم
قناری ها سازم
سخن بگویم
.......................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:48 توسط ناصر باغنده
|